محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
813
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بود به حيره نام وى [ عدى بن ] اوس بن [ مرينا ] و او را با عدى دشمنايگى بود و نعمان اين [ ابن ] اوس را نيكو داشتى . يك روز اين [ ابن ] اوس با نعمان نشسته بود و حديث كسرى همى كرد . ابن اوس مر نعمان را گفت : عدى بن زيد بر در كسرى همى گويد كه من اين ملك بر نعمان همى راست دارم و من مشورت كردم مر كسرى را تا نعمان را ملك داد ، و اگر خواهم از وى بازستانم . نعمان گفت : اين سخن مر ترا كه گفت ؟ گفتا : من اين از وى بشنيدم . نعمان اين سخن به دل اندر گرفت و چون عدى بيامد به خانهء نعمان ، او را بگرفت و به زندان اندر كرد ، و عدى ندانست كه چه گناه كرده است . دو بيت شعر گفت سخت نيكو و سوى او فرستاد : ايا منذر كافأت بالودّ سخطة و هذا جزاء المجرم المتبغّض و انّ جزاء الحسن منك كرامة فلست بودّ منك بالمتعرّض و نعمان از اين سخن نينديشيد و او را اندر زندان همى داشت و تدبير كشتن او مىكرد . پس عدى نامه كرد بسوى برادرش كه كسرى را آگاه كن . ابىّ مر كسرى را آگاه كرد . كسرى بر نعمان خشم گرفت و هم آنگه رسولى بيرون كرد از سرهنگان خويش ، مردى بزرگ ، و سوى نعمان فرستاد و نامه نوشت به نعمان كه عدى را بيرون كن از زندان و سوى من فرست . نعمان چون بدانست كه رسول همى آيد ، كس فرستاد به زندان و بفرمود تا عدى را خبه كردند و كشته اندر زندان بگذاشتند . ديگر روز چون رسول كسرى بيامد و نامه به نعمان داد ، نعمان گفت : من او را به مزاح بازداشته بودم ، چرا بايست كسرى را بدين سخن آگاه كردن ؟ ! پس رسول را گفت : تو به زندان رو و او را [ با ] خويشتن بيرون آر . رسول چون به زندان شد او را مرده يافت . زندانبان گفت : او از دى باز مرده است و ما نعمان را نيارستيم گفتن . رسول سوى نعمان آمد و با او جنگ كرد كه تو او را كشتى و من كسرى را بگويم . نعمان رسول را هزار دينار بداد و گفت : كسرى را بگوى كه عدى را به نامهء تو از زندان بيرون كرد و او بيرون بمرد . رسول بازگشت و كسرى را همچنين بگفت .